چند روزبود که مدام به این فکر می کرد که اگر نبود چی میشد
آیا اتفاق مهمی می افتاد
آیا دنیا از نبود او لنگ می ماند و کارها پیش نمی رفت . آیا او مهم بود که آفریده شد یا اینکه ...
چند روز بعد این مطلبو توی یکی از مجلات دید و جواب سوالشو گرفت
با هم بخونیم تا ...
وقتی من به دنیا آمدم هیچ پادشاهی دستور نداده بود که هر پسری در این روز متولد میشود کشته شود . وقتی من به دنیا آمدم کسی یک سبد چوبی آماده نکرد مرا توی یک ملافه سفید و تمیز نپیچید توی سبد نخواباند و به آب نینداخت. من آن نوزادی نبودم که که وقتی به دنیا آمدم می توانستم حرف بزنم در حالی که من توی گهواره بودم و دندان نداشتم. وقتی مرا به دایه ام دادند شیرش از برکت حضور من در خانه اش بیشتر نشد . من توی جوانی ام بت بزرگ را نشکستم و هیچ پادشاهی دستور نداد که مرا توی آتش بیندازند .پدرم خواب ندید که قربانی ام کند و من تیزی و شفافیت چاقوی مهربانی اش را روی گلویم تجربه نکردم . پرنده ها با من حر ف نمی زنند . من زبان مورچه ها را نمی دانم و صدای گنجشک ها به جز جیک جیک معنای دیگری برای من ندارد . شاید من در ۳۰ سالگی بمیرم توی یک خیابان بزرگ با چنارهای بلند در حالی که دارم از خیابان رد می شوم با یک ماشین قرمز تصادف کنم و بمیرم . شاید هم ۹۰ ساله شوم و نوه های قد و نیم قدم دور و برم بپلکند و گاهی توی شلوغی هایشان فرصت کوتاهی پیداکنند به من سر بزنند . به هر حال بیشتر از اینها عمر نمی کنم و هیچ چشمه ای توی زندگیم پیدا نمی شود که از آب ان بنوشم و تاابد زنده بمانم . اگر کسی با من دربیفتد عصایی ندارم که به زمین بکوبم تا اژدهایی شود و دشمنانم را بترساند . من همیشه توی یک چاردیواری زندگی می کنم در خانه ای با دو اتاق کوچک و پنجره هایی که در طول روز کمی بازشان می گذارند تا هوای خانه عوض شود . همیشه توی همین خانه ام روی همین زمین . حتی اگر اشتباه کنم یا حرف بدی بزنم و خداوند از من دلگیر شود مرا توی شکم ماهی نمی فرستد . پیراهن من ساده و آبی است و همیشه بوی عطری رامی دهد که با تازگی خریده ام . عطر بهار نارنج یا بوی سیب. اما اگر روی چشمهای کسی بیفتد که نابیناست شفایش نمی دهد . من اگر به مرده ای دست بزنم او همچنان مرده است .
من آدم مهمی هستم خیلی مهم . این را با اطمینان می گویم . با صدای بلند توی آینه به خودم می گویم . با این که معجزه ای ندارم مهمم. با همین لباسهای ساده مهمم. با همین نام معمولی مهمم. اگر چه عکسهای کودکی ام شبیه عکسهای کودکی خیلی هاست . غذا می خورم . خسته می شوم .تب می کنم . می خوابم . شاد می شوم . دل درد می گیرم . و می میرم . باز هم مهمم . این را از آنجایی می گویم که آفریده شده ام . می توانستم نباشم . می شد که هیچ نشانی از من توی این دنیا نباشد . می شد به دنیا نیایم تا کسی شاد نشود و مادرم نه ماه یک حجم گوشتی بزرگ را با خود به این ور و آن ور نکشاند . توی دفتر هیچ معلمی جلوی نام و نام خانوادگی من علامت حاضر نباشد . می شد دختر خاله کسی نباشم . و توی هیچ کلاسی کنفرانس درس تاریخ بدهم . هیچ کس نمی پرسید چرا . هیچ کس از خداوند نمی پرسید چرا ؟ هیچ کس هم جای خالی مرا حس نمی کرد . مادرم می توانست بچه های دیگری داشته باشد و نامهای دیگری برایشان انتخاب کند . توی دنیا هم دانش آموزهای زیادی بودند که می توانستند خیلی بهتر از من کنفرانس درس تاریخ بدهند .
امابا اینهمه خداوند تصمیم گرفت که مرا خود مرا بیافریند و اینطور شد که من مهم شدم و هرذره کار خوبی که بکنم مهم شد .
حتی اگر در ۴۰ سالگی به پیامبری نرسیده باشم .









