تبليغاتX
حرفای یه ستاره

yasaman53

یاسمن

yasaman53

http://yasaman53.blogfa.com

حرفای یه ستاره

حرفای یه ستاره

حرفای یه ستاره

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و ازاین مرگ مترسید

کزاین خاک برآیید سماوات پذیرید

بمیرید بمیریدوازاین نفس ببرید

که این نفس چو بنداست وشماهمچو اسیرید

یکی تیشه بگیرد بی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به بیش شه زیبا

برشاه چو مردیدهمه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید وزاین ابر برآیید

چو زاین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشیدخموشیدخموشی دم مرگ است

هم از زندگی است این که زخاموش نفیرید

حرفای یه ستاره

پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388
حرف دل من ... تو... او ------ و ...... مــــــــــا

 

                                              

 

مولای من سالهاست صبحهای جمعه، ندبه‌گویان با اشك مژه چشمهایم را شسته و جارو میزنم تا مگر قدمگاه تو شود. و در غروب غم‌انگیزش، سمات را زمزمه میكنم و اشك حسرت میریزم.

بیا تا سفره دلم را برایت باز كنم. بیا و انتقام خون شفق و افتادن سر نورانی خورشید در تنور افق و تقاص پایمال شدن پیكر روز در هجوم سواران شب و زخمهای چونان ستاره‌ی پیكر آسمان و سر بی بدن ماه بر نیزه‌ی شب را بگیر. بیا و اذان و اقامه عشق را درگوش دنیا بخوان. بیا با دم مسیحایی‌ات (و نرید ان نمن) را فریاد كن تا مستضعفان زمین، وارث زمان گردند و با گامهای (كانهم بنیان مرصوص) گل‌های مصنوعی و بی‌احساس فرهنگ برهنه غرب را در هم شكن تا غنچه‌های معطر علوی، فرصت شادمانی و سرور یابند و با شمیم دلنواز اسپند و شبنم صلوات، شوق مقدمت راگرامی دارند.

 

مصلح كل! مهدی جان! خنده‌ی شكوفه‌ها از تبسم تو می شكفد و آهوان شادی خود را از تو می‌گیرند. تو همچون بهار، زندگی و نشاط می‌آفرینی و دلهای مرده و قلبهای پژمرده را روح و صفا می‌بخشی. روحت لطیف‌تر از خنكای نسیم سحر، قلبت عرش اعلای خدا، و چشمان نجیبت تفسیر عام عصمت است.

امام و مقتدای من! نه فقط دل پر رنج من، بلكه فضای زمان، تو را می‌طلبد. ظاهر و باطن عالم تو را میخواهد.

ای نور زمین! ای مجرای علم و قدرت لایزال خدا! ای پشت و پناه هر بی پشت و پناه! ای عالم علوم اولین و آخرین! ای صاحب علم كتاب! ای ذوالفقار علی در دست! بیا و ما را یكبار دیگر به مدینه بازگردان. بیا تا كوفه‌ها را برای همیشه ویران كنیم. بیا تا به همراهت بر زمین محزون بقیع شبنم بباریم.

كاش یك بار در نماز جمعه‌ات شركت جوییم. خطبه‌های علی وارت را بشنویم و آن تجلی نگاه خدایی را در چشمانت زیارت كنیم.

یابن زهرا! ای آنكه وجود ما از مهر توست، بیا و عشق را به لاله‌های سرخ تقدیم نما و عدالت را اجرا.

نازنینا! بیا گلبرگهای سرخ لاله‌ها را که در گلزار عشق، به شوق تو به تحصن نشسته‌اند نوازش كن.

مهدی دین خدا! بیا و به كج‌اندیشان بفهمان كه دین و آزادی، یقه همدیگر را نگرفته‌اند. بلكه آزادی سایه‌نشین دین است.

قائم آل محمد! بیا تا در فضای مأیوسانه عصر تمدن لجام گسیخته، امید و اعتمادمان مضاعف گشته و راه را از چاه به خوبی تشخیص دهیم.

مظهر اسم اعظم! بیا و از نم‌نم زندگی بخش باران، به جانمان روشنائی بخش و مست و مدهوشمان گردان.

مولای عاشقان! بیا و جسم و روح ما را نوازش كن. چشمان مانده و خسته ما را نوری دوباره بخش و گل عشق درقلبمان بكار.

ای غائب از نظر! ای قبله قلوب منتظر! ای شكوفه‌ی شكفته درگلزار حیدر! ای پونه خوشبوی خانه فاطمه (ص)! ای ودیعه یزدان و ای مهدی صاحب زمان! زندگی ما را بی‌باران مپسند. زندگی بی‌باران، مرگ است و مملو از پلیدی و قحطی.

 

یاران منتظر! بیایید تا با سبدی دعا به استقبال او برویم، در آینه قنوت قلبمان زیارتش كنیم، بر ضریح چشمانش دخیل بندیم. كوچه‌ی عبور او را با شبنم دیدگان و خیل مژگان آب و  جارو كنیم و آنقدر زیارت‌نامه بخوانیم تا شاید رویش سبز لحظه‌ی ظهورش باشیم.

 

این مطلب اقتباسیه ...خیلی قشنگ و زیبا و دلنشین بود  دلم نیومد واسه شما نذارم

امیدوارم که نویسنده اش راضی باشه حرفاش اینجا ثبت بشه

 

نوشته شده توسط یاسمن در 18:35 |
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
از مناجاتهای شهید دکتر چمران

                                        

افزایش ظرفیت

" خدایا از تو می خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کنی که در برابر هیچ چیز جز خدا تسلیم نشویم. دنیا ما را نفریبد، خودخواهی ما را کور نکند. سیاهی گناه و فساد و تهمت و دروغ وغیبت ، قلب های ما را تیره و تار ننماید. خدایا! به ما آنقدر ظرفیت ده که در برابر پیروزی ها سرمست و مغرور نشویم. خدایا به من آنقدر توان ده که کوچکی و بیچارگی خویش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبینم."

سوگند

" خدایا به آسمان بلندت سوگند،به عشق سوگند،به شهادت سوگند،به علی سوگند،به حسین سوگند،به روح سوگند،به بی نهایت سوگند،به نور سوگند،به دریای وسیع سوگند،به امواج روح افزا سوگند،به کوههای سر به فلک کشیده سوگند،به شیپور جنگ سوگند،به سوز دل عاشقان سوگند،به فداییان از جان گذشته سوگند،به درد دل زجرکشیده گان سوگند،به اشک یتیمان سوگند،به آه جانسوز بیوه زنان سوگند،به تنهایی مردان بلند سوگند که من عاشق زیبائیم. چه زیباست همدردعلی شدن،زجر کشیدن،از طرف پست ترین جنایتکاران تهمت شنیدن،از طرف کینه توزان بی انصاف نفرین شنیدن،چه زیباست در کنار نخلستان های بلند در نیمه های شب،سینه داغدار را گشودن و خروشیدن و با ستارگان زیبای آسمان سخن گفتن،چه زیباست که دراین موهبت بزرگ الهی که نامش غم و درد است، شیعه تمام عیارعلی شدن."

پرگشایم

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم.از مرزهای علم وجود  در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم

 

نوشته شده توسط یاسمن در 9:11 |
چهارشنبه ششم آبان 1388
چه ساده

سلام

ایام ولادت کریمه اهل بیت و ولادت آقا امام رضا (علیه السلام) بر همه مبارک و فرخنده

داشتم توی نت دنبال یه مطلبی میگشتم که چشمم خورد به این داستان و خوندم و دیدم نکته آموزنده

زیاد داره

منم با اجازه صاحب داستان اینجا آوردم تا تعداد بیشتری بخونن و ازش درس بگیرن  

خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه

 دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با

 تعجب پرسیدم:


- پلاک 21 ؟!


سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما

کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ

 ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.


چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او

 شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.


دلم می خواست برگردم خانه و ببینم این مهمان ناخوانده کیست، اما دیر شده بد و اصلاً حوصله

غرغرهای رئیس اداره را نداشتم... به محل کارم که رسیدم گوشی تلفن را برداشتم تا از مادرم پرس و

جو کنم. یک دفعه یادم افتاد که فیش تلفن را فراموش کرده ام پرداخت کنم و تلفن خانه قطع است.

 
آن روز با کمی حواس پرتی کارهایم را انجام دادم و یکسره رفتم خانه، در همان بدو ورود، مادرم با روی باز

 اشاره کرد به دخترک و گفت:


- شقایق، دوست دوران دانشکده مریم است...


خواهرم مریم سالها بود که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. دوستش برای پیدا کردن کار به تهران آمده

 بود. مریم هیچ وقت دوستانش را به خانه نمی آورد و من آنها را نمی شناختم. آن شب شور و نشاط

خاصی در خانه ما حاکم بود. از سال قبل که پدرم فوت کرده بود، کمتر در خانه اینقدر پر سر و صدا می

خندیدیم و حرف می زدیم، اما حضور شقایق انگار به خانه ما روح تازه ای داده بود. ساده ترین ماجراها را

با چنان آب و تابی تعریف می کرد که همه را به وجد می آورد. همان شب احساس کردم به این دختر

علاقه مند شده ام. اما به خودم تشر زدم و گفتم:


- سعید، خجالت بکش. دختره یک شب آمده خانه شما و تو احساس می کنی یک دل نه صد دل

عاشقش هستی؟!


اما کار دل را هیچ وقت عقل نمی تواند کنترل کند... روزهای بعد با اشتیاق بیشتری به خانه می آمدم.

دلم می خواست پای صحبتش بنشینم. صبح از خانه بیرون می زد و شب با کلی هیجان برایمان تعریف

می کرد که کجاها رفته و چه کارهایی انجام داده... خیلی در پیدا کردن کار موفق نبود، اما اصلاً امیدش را

 از دست نمی داد. می دانستم به طور موقت در خانه ما مانده. خاله ای داشت که به سفر خارج از

کشور رفته بود و به محض برگشتن، شقایق به خانه او می رفت. اما حضورش عجیب به همه ما روح تازه

 داده بود. بعد از فوت ناگهانی پدرم تقریباً هیچ کس حال و حوصله نداشت، اما حالا با حضور شقایق همه

 چیز عوض شده بود. غروب ها به باغچه می رسید، دوباره شاهی و ریحان کاشتیم و هر روز سر سفره

سبزی تازه از باغچه می کندیم و می خوردیم.


بعد از چند هفته دیگر یقین پیدا کرده بودم که عاشق شقایق شده ام. حتی در محیط کارم هم همکارانم

 متوجه تغییر روحیه من شده بودند. کارهایم را با انرژی بیشتری انجام می دادم...


بالاخره سر صحبت را با مادرم باز کردم و مادر هم انگار از خدا خواسته بود و قول داد هر چه زودتر از او

خواستگاری کند.


روز بعد، وقتی از سر کار برگشتم، بر خلاف روزهای قبل خانه آرام بود. شقایق و مریم توی اتاق بودند و

مادر توی آشپزخانه. متوجه شدم اتفاقی افتاده. اما نمی توانستم تصور کنم این سکوت نشات گرفته از

چیست. بالاخره مادر رو به من کرد و گفت:


- شقایق را می خواند به پسردایی اش بدهند. داستانش پیچیده است. دخترک بیچاره اصلاً راضی

نیست. ولی کاری از دست کسی بر نمی آید. بهتر است ما دخالت نکنیم و تو هم از این ازدواج منصرف

شوی... این جواب برایم کافی نبود. روزهای بعد چیزهای بیشتر و بیشتری دستگیرم شد. شقایق یک

پسردایی داشت که چند سال پیش ازدواج کرده بود همسرش به دلایلی نمی توانست صاحب فرزند

شود. همه خانواده در تلاش بودند که پسر دایی شقایق (محمود) را راضی کنند زنش را طلاق بدهد.

حتی از این هم فراتر رفته و شقایق را برای ازدواج دوم او کاندید کرده بودند.


به نظرم خیلی عجیب می آمد، اما شب های بعد سفره دل شقایق باز شد و دنیای پرغم و غصه اش را

در پشت آن چهره بشاش و همیشه خندان دیدم.


می گفت هیچ کس حق ندارد خلاف نظر بزرگ خانواده حرفی بزند. از طوایق جنوب بودند و این قوانین

بسیار سخت و محکم اجرا می شد. محمود پسردایی اش مرد بسیار ثروتمندی بود و از قدیم الایام

عاشق شقایق بوده... ولی به دلایلی با دختری ازدواج می کند که انتخاب پدرش بوده و حالا که زندگی

 شان به بن بست رسیده باز آمده سراغ شقایق و ...


حالا او باید انتظار می کشید که بالاخره محمود یا زنش را طلاق بدهد و یا حداقل اجازه ازدواج مجدد را از

 زنش گیرد. شقایق با قلبی شکسته این داستان ها را برای ما تعریف می کرد و هر وقت من از او می

پرسیدم چرا مخالفت نمی کند، با چشم های نمناک خیره نگاهم می کرد و سری تکان می داد:


- رسم و قانون در خانواده های ما از همه چیز مهمتر است. همین که اجازه دادند به تهران بیایم تا کار

پیدا کنم خودش کلی جای شکر دارد، می خواستم از آن محیط دور باشم و نفرینها و اشک و زاری همسر

 محمود را نبینم. برای همین از آنجا دور شدم، اما می دانم به محض اینکه وقتش برسد، باید برگردم و

 پای سفره عقد بنشینم...


چند روز بعد خاله شقایق از سفر برگشت و او از خانه ما رفت... روزها و هفته ها همه حرف ما در خانه

راجع به او بود. جایش خالی به نظر می رسید. باور نمی کردم آن همه شور و عشق به زندگی آن سوی

سکه نا امیدی و تلخی است...


روز آخر به من گفت:


- نگران آینده من نباشید. زندگی هر چقدر خلاف میل من پیش برود، باز می توانم دریچه هایی در آن پیدا

 کنم که از آن لذت ببرم. این رسم زندگانی است ... من نمی خواهم مغلوب تلخی ها بشوم

اینم آدرس اون سایت :

http://www.khanevadeyema.com/index.php?module=pagesetter&func=viewpub&tid=2&pid=238

نوشته شده توسط یاسمن در 19:52 |
چهارشنبه یکم مهر 1388
به خاطر باران
 
 
آقــــــا بیا؛ به خاطر بــاران ظــــهور کن

ما را از این هــوای ســـراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقـــــه عشـــــق میــــروی

از کوچــــه های خــسته ما هم عبـور کن

افسرده از هجــــــــــوم هوسهای عالمین

آقـــا دل شکــــــــسته ما را صبـــــور کن

آقــــا؛ به حرمــت مفــــــــهوم انتـــــــظار

اشــــــعار ســـــاده ما را مــــــــرور کـــن

کی میشـــــــــود که تو از راه مـــیرسـی؟

این باغـــهای شـــب زده را غـرق نور کن

یا صـــــاحب الزمــــــــان؛ قدمت خیــــــــر

العـجل یعنی که ای تمام عدالت، ظهور کن
نوشته شده توسط یاسمن در 19:9 |
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
میلادنور
 

 

مبارک

 

میلاد نور گلباران

 

نوشته شده توسط یاسمن در 22:29 |
یکشنبه یازدهم مرداد 1388
روز جوان

ایام جوانی

در بین فصول، بهار از زیبایی و جاذبه کم‏نظیری برخوردار است. بهار فصل سرسبزی، شکفتن و تازگی است. فصلی که طبیعت قشنگ‏ترین جامه را بر تن می‏کند و جلوه خاصی به خود می‏گیرد و چه خوب گفته‏اند که جوانی بهار عمر آدمی است؛ چرا که جوانْ سرشار از شادابی و نشاط است. دوره جوانی رسیدن به مرتفع‏ترین منازل زندگی است. در دیدگاه جوان مناظر زیبا و چشم‏اندازهای مطبوع و دل‏پسند بسیار است. روح او لبریز از آرزوها و سرشار از عشق و امید است، این ایام پرفروغ‏ترین دوران زندگی است. دوران شادمانی، دوران کوشش و شور و هیجان است. جوان می‏تواند طعم و عطر این دوره را با چشیدن بهترین فکری کامل کند و این طعم مطبوع را تا پایان عمر حفظ کند.

سفارش پیامبر درباره جوان

آنچه مسلم است دوران جوانی دوران اضطراب‏ها، تزلزل‏ها و احساسات تند است دوران پرفراز و نشیبِ شادی‏ها و غم‏ها، سختی‏ها و آسانی‏ها، و پیروزی‏ها و شکست‏هاست، دوران کنجکاوی‏ها و یافتن پاسخ چراها، دوران استقلال‏طلبی و در عین حال شکوفایی است. دورانی که هم جنبه مثبت دارد و هم جنبه منفی. از این روست که پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله می‏فرمایند: به شما درباره جوانان و نوجوانان به نیکی سفارش می‏کنم؛ زیرا آنها دلی رقیق‏تر و قلبی فضیلت‏پذیر دارند. زمانی که خداوند مرا به پیامبری برگزید تا مردم را به رحمت الهی بشارت دهم و از عذابش بترسانم، جوانان سخنانم را پذیرفتند و با من پیمان محبت بستند، ولی پیران مخالفت کردند و از قبول دعوتم سر باز زدند.

جوان کیست؟

نوشته شده توسط یاسمن در 12:7 | | ادامه مطلب
شنبه سوم مرداد 1388
تولد

سلام

شرمنده به علت ناراحتی دوستان از آپ دیروز این مطالب کاملا حذف شد

من راضی نیستم کسی با خوندن مطلب در موردزندگی شخصیم ناراحت بشه و غصه بخوره

من صبورم خیلی زیاد

شاید این مثل در موردم صدق کنه

من صبر ایوب دارم

از همه دوستانی که احساس همدردی کردن ممنونم

امیدوارم که همه تون تو جاده سلامتی قدم بردارین و همیشه سالم وسرحال و پاینده و استوار و شادکام

 و موفق وموید باشید

اعیادشعبانیه رو تبریک میگم

به خصوص تولد آقامون  امام حسین (ع) که دلم برای حرم شش گوشه اش تنگ شده و یه باردیگه ازش

میخوام دعوتم کنه برم پابوسش

تولد آقا ابوالفضل (ع) و آقا زین العابدین (ع) و همچنین مولود منجی عالم بشریت حضرت مهدی موعود

رو  پیشاپیش تبریک میگم

انشااله که آقا خودش بیاد و غصه های روی دلمونو پاک کنه و جاش گل شادی بکاره

یا علی

التماس دعا

 

 

  

نوشته شده توسط یاسمن در 12:50 |
چهارشنبه هفدهم تیر 1388
عجب صبری خدا دارد...

سلام

اگرچه این شعر تکراریه ولی ارزش یه بار دیگه خوندن رو داره

امیدوارم که ما هم تمرین صبوری کنیم و خودمونو آماده کنیم برای استقبال از ماه صبر و استقامت

ماه صیام

ماه روزه و پاداش

...

عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم

همان یك لحظة اول ... كه اول ظلم را می‌دیدم

از مخلوق بی‌وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی، به روی یكدگر

ویرانه می‌كردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم ، كه در همسایه صدها گرسنه ،

چند بزمی گرم عیش و نوش می‌دیدم ،

نخستین نعرة مستانه را خاموش

آن دم  بر لب پیمانه می‌كردم

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم 

 كه می‌دیدم یكی عریان و لرزان

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

 زمین و آسمان را

واژگون مستانه می‌كردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

 نه طاعت می‌پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز كرده

پاره پاره در كف زاهد نمایان سجده صد نامه می‌كردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یكی

مجنون صحراگرد بی‌سامان

هزاران لیلی نازآفرین را كو به كو

آواره و دیوانه می‌كردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

 به عرش كبریایی با همه صبر خدایی

تا كه می‌دیدم عزیز نابجایی

ناز بر یك ناروا گردیده ، خواری می‌فروشد

گردش این چرخ را وارونه بی‌صبرانه می‌كردم.

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم 

 كه می‌دیدم مشوش عارف و عامی

ز برق فتنه این علم عالم‌سوز مردم‌كش

 به جز اندیشة عشق و وفا 

معدوم هر فكری در این دنیای پرافسانه می‌كردم.

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم ؟!

همین بهتر كه او خود جای خود بنشسته و

 تاب تماشای زشتكاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم

 یك نفس كی عادلانه

سازشی با جاهل و فرزانه می‌كردم

عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد !

 

نوشته شده توسط یاسمن در 18:52 |
دوشنبه یکم تیر 1388
سکوت و هیاهو

خوشا شب نشستن به پهلوی تو

تـــماشای پـــرواز گـــــیسوی تو

خوشا با تــو سرگرم صحبت شدن

وســـجده به محـــراب ابـــروی تو

خوشا در نگاه تو چون می خـــراب

خوشا نـــازنین چشم نــــازوی تو

دو چـــشم پـــر از کهربای خموش

که نـــاگه مرا میکشد ســـوی تو

خوشا بـــازی دســـت اعـــجاز گر

که گـــل چیند از بــــاغ جادوی تو

...

بیا پــــــر شوم از تو تا پــــر شود

ســــکوت زمین از هــــیاهوی تو .

 

نوشته شده توسط یاسمن در 21:27 |
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
زندگی
زندگي با همه ي وسعت خويش...
 
            محفل ساكت غم خوردن نيست...

 حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست...

                 اضطراب هوس ديدن و ناديدن نيست...

 زندگي خوردن و خوابيدن نيست...

              زندگي جنبش جاري شدن است...

                  از تماشاگه آغاز حيات...

 تا به جائي كه خدا ميداند..........

نوشته شده توسط یاسمن در 19:28 |